رای دادگاه - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

رای دادگاه

رای دادگاه تجدید نظر اومد . به لطف خدا تبرئه شدیم از یک اتهام بی خود که جریمه داشت و یک سال حبس و . . . 

چند روز پیش خیلی اتفاقی قاضی دادگاه بدوی رو دیدم . دست بچه اش رو گرفته بود اومده بودن موبایل بخرن . رفتم جلو بهش گفتم که چی شده . اسمم رو یه جورایی ناقص یادش بود . اما حکمی که داده بود رو نه . 

موقع خداحافظی  خیل یمحکم و مردونه دستم رو فشار داد و بهم گفت:  منو ببخش . خیلی تعجب کردم .

توی دادسرا قاضی تجدید نظر رو دیدم . رفتم جلو باهاش دست دادم . بهش گفتم خدا خیرت بده . گفت وظیفه ام رو انجام دادم . تعجب کرده بود . لبخندی زد .گفت خوبه یکی هم پیدا شد از دست ما راضی باشه . 

پی نوشت : کسانی که سرشان تا زیر دار رفت و بالای دار نرفت گفتند سر بیگناه تا زیر دار می رود و بالای آن نمی رود . اما نمی توانستند چیزی بگویند بیگناهانی که سرشان بالای دار رفت و فرصت گفتن نداشتند که سر بی گناه گاهی هم بالای دار می رود . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
    comment نظرات ()