از دردی که آدم ها میکشن - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

از دردی که آدم ها میکشن

با اینکه با پریشونی از خواب پریدم اما فکر میکنم که امروز روز قشنگی باشه . صدای قطره های بارون که روی شیشه نور گیر وسط حال  می خورن و گنجشکهایی که بیرون دارن مستونه جیک جیک می کنن رو  می شنوم .

***

برای خیلی ها دختر شوهر دادن سخته .از انواع نگرانی های مرتبط گرفته تا جور کردن جهازیه . بعضی ها خونشون رو می فروشن و یه خونه کوچیک تر می خرن . بعضی ها وام می گیرن قرض می کنن  و هزار تا کار دیگه که دخترشون رو آبرو مند و خوشبخت بفرستن خونه بخت .

یادمه اولین باری که به بابام گفتم زن می خوام . یه نگاه از گوشه چشمش بهم کرد . سرش رو انداخت پایین. امتداد نگاهش رو به جایی توی گلهای فرش کرد بهم  گفت زن می خوای بسم الله . عرضه داری درس ات رو تموم کن . سربازی ات رو برو . کاری برای خودت دست و پا کن زن بگیر . این راه و این چاه ..فکر می کردم که لا اقل توی این کلاف سر در گمی که بهم می خواد بگه حداقل یه کمی هم سهم خوشو از این حرفاش کنار گذاشته . اما حالا که روزگار جلو تر رفته می بینم دمش گرم که حرف آخر رو اول زد و سر کارم نذاشت که آره تو همت کن بقیه اش با من .همون طور که پدرم دست منو گرفت منو دوماد کرد برام خونه خرید ، بهم شغل داد من هم کنارت وایسادم . اما ظاهرا از این خبرا نبود.از اون روز تا حالا  من همچان یک سر  این کلاف رو گرفتم و دارم زور می زنم که گره های زندگیم رو یه نفری باز کنم .  

اما این قضیه برای دختر خوانوم خونه ما مثل دخترای دیگه  یه کم فرق داره.و البته خوشحالم که این طوریه . یاد خواب پریشون دیشب می افتم . یاد خواهریکه دنبال برادرش می گشت و من تو خواب باهاش همدری می کردم که داداشت رو برات پیدا می کنم . یاد خواهرم که داره میر ه دنبال زندگی خودش .

همیشه فکر میکنم که اگر پدر بودم به این آسونی ها دخترم رو شوهر ندم . و فکر می کردم که  هیچ کی لیاقت اونو نداره مگر اینکه خلافش ثابت بشه .می دونم این تفکر ایرانیه که بیشـــتر به این نوع احساسات منجر می شه . اما گلی رو که مدتهای زیادی آب و نور دادی .مراقبش بودی .تمام توجه ات رو معطوفش کردی ،  در اوج زیبایی و بالندگی ، بلوغ فکری و اجتماعی . یکی میاد و اون گل رو می خواد که مالک بشه.شریک بشه . واین زاویه دید از نوع رابطه ای یه که از لحاظ نسبت وجود داره . مگر نه . . .

***

 همیشه یه باغ گل رو داشتن آروزم بوده. گل ها رو باید هدیه داد نه اینکه اونها رو فروخت  جمع و جور کردن افکاری که توی سر آدم می چرخه و همش خودشون رو به این ور و انور کله ات می کوبن سخته . حتی اگه بتونی افکارت رو برای خودت حلاجی کنی و بفهمی تو رو دارن به کدوم سمت و سو می برن به زبان آوردنش و بیان کردنش خیلی سخت تر می شه .

مشکل فقط به بیان حقیقت پنهان اتفاق افتاده توی ذهن ختم نمی شه . بعضی وقتها مشکل به فهم و طرز برداشت مخاطبت از موضوع  هم بر می گرده و اینجاست که به تمام اون ذهنیت های خودت گند می زنی و نمی تونی منظورت رو برسونی . و نگرانی ها و تلاتم های درونی ات کم نشدن که هیچ بیشتر هم می شن از اینکه بازخورد بیرونی براشون پیدا نمی کنی .

 

دلبرکم هیچ چیز به اندازه این دوری برام سخت نیست و اینکه نمی تونم از نزدیک ببینمت . می دونم که نمی تونی اینها رو بخونی اما از اینکه میبینم خوشحالی من هم خوشحالم .

گل قشنگم نامزدی تون مبارک باشه / اصلا مگه می شه که سلیقه شما  بد باشه

درآخر اینکه آی داماد جدیدمون آمدی و صبر و قرار مرا بردی . امیدوارم خوشبخت بشین . و قدر همو بدونید . اما اینم یادت نره فعلا توی دلم می گم وقتش که برسه به خودت هم می گم .

خیلی خوش به حالت شده . امیدوارم قدرشو بدونی.حواستم باشه  یه روز خدای نکرده نبینم اون روزو که بخوام بهت بگم خواهرم کوفتت بشه . اگه ناراحتی اش رو ببینم به نفس اسب های دونده . به جرقه زیر سم هاشان .به خاک افراشته ازپس سرشان " تیکه بزرگت گوشته "

***

مامان و بابا هنوز خوابن . هنوز دیر نشده اما می خوام صبحونه امروز رو عدسی مهمون من باشن . مدتها بود چیزی ننوشته بودم که بخوام کلمات جدید رو کنار هم بذارم . سرباز که باشی زندگی ات یعنی باید کاری رو بکنی که به تو گفته می شه انجام بده . امااین بار کاری رو کردم که دوست داشتم . از اون چیزی نوشتم که فکر میکردم حاصل ذهن خودمه . توش می تونم خلاقیتم رو  بکار ببرم . حالا چقدر می تونه خوب باشه رو نمی دونم . اما اینو می دونم که می تونه کمی منو آروم کنه /

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()