فهمید وقت تفریح سر رسیده - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

فهمید وقت تفریح سر رسیده

دلم کلاس می خواد . دلم دانش آموزام رو می خواد . خیلی وقته که نتونستم مثل گذشته احساس خوبی داشته باشم . دقیقا از روزی که سرباز شدم . و مدام حسرت می خورم که کاش می تونستم برم و سرباز معلم بشم . تا باز بتونم با بچه ها باشم .پشت کنکوری ها ، پیش دانشگاهی ها .

به جایی رسیدم که دیگه برام رفتن و آمدن به پادگان خسته کننده شده . روزها به کندی می گذره و بد تر از اون ماهها ست که اصلا نمی گذره . فعلا توی ٧ ماه خدمتم . و البته به قول بعضی ها تا صفر آزاد نکنی ( به ١٠ ماه خدمت نرسی) هنوز ( متاسفم که اینو می نویسم ) "آشخوری " با اینکه توی قسمتی که هستم سرباز بالا دست من نیست و یه سرباز هم زیر دستمون هست که چایی میاره و صبحونه درست می کنه و از این کارا و به قول خودشون کسی ازم آشخری نکشیده ولی به این کلمه حساسیت پیدا کردم . تبلور عقده هایی که بر سر سربازها میاد و با گفتن این کلمه می خوان به دیگران از بار رنج و عقده هاشون کم بشه . در حقیقت یه نوع تحقیره که سرباتز با سابقه خدمت بیشتر _‌پایه خدمت _ به سرباز تازه وارد می گن .

دلم برای اینکه بتونم خلاقیت به خرج بدم و کاری رو که دوست دارم رو انجام بدم تنگ شده. به بچه ها کمک کنم ، پای درد دلاشون بشینم ، پای دغدغه هاشون ، درس نخوندن هاشون ، شب نخوابی هاشون ، برنامه ریزی درسی ،‌ساعت بیرون رفتن ، ساعت خوابیدن ، دلهرههای لحظه های اومدن ،  لبخند های رضایت لحظه خداحافظی،دلم برای تمام اینها تنگ شده . فکر می کنم که  انگار که من بیشتر به اونها نیاز دارم .

***

بالاخره روی این لباس های بلدرچینی جدیدم اسم و اتیکت رو زدم . حالا دیگه هر مراجعه کننده ای که می یاد میخواد که کارشو راه بندازم اسممو می خونه و اسمم رو صدا می زنه .انگار که همشون می شناسنم . یاد گذشته می افتم . همون حس و حال دوباره زنده می شه . خوب چندین سال،  هر سال هشتاد نودتا دانش اموز کنکوری داشتم .و این برای من خیلی خوش حال کننده بود . معمولا وقتی بازار می رفتم یکی دو تا شون رو تو کوچه و خیابون می دیدم . دوباره اون حس و حالآشنا بودن ، اون حس مفید بودن .و مستقل بودن .

به مسئولم گفتم چه خوب شده که اسمم رو زدم .همه با اسم صدا می زنن . انگار که سالهاست که  می شناسنم  . یاد گذشته ها افتادم . می دونستم زودتر اسمم و می نوشتم . خنده اش گرفته بود . براش جالب بود . نه به خاطر حسم که به خاطر گفتنش .و نمی دونست پشت ان حرفام چه چیزی وجود داره  . من هم خندیدم . خندیدیم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
    comment نظرات ()