جشن دلتنگی - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

جشن دلتنگی

بهم زنگ زد و خواست که مراقب عشقش باشم که داشت ازش دور می شد . گفت که راه افتاده که برگرده به شهرشون . صداش بریده بریده بود .تند تند بغض می کرد .سعی می کرد خوش رو کنترل کنه که گریه نکنه .از شنیدن صداش منقلب شدم . بهش گفتم گریه کنی اشک من هم در میاد . خندش گرفت .  گفت داره از پیش من میره .امشب راه میفته که بیاد طرف شما . دست شما می سپارمش . 

 

 

بهش زنگ زدم . دیدم این هم صداش گرفته است .معلوم بود که گریه کرده . مثل اینکه چیزی نمی دونم گفتم چی شده که صدات می لرزه؟ غرور مردونش بهش اجازه نداد چیزی بگه . گفت چیزی نیست . بهش گفتم سفارشت رو کردن . مراقب خودت باش . صبح قبل از اینکه برسی بهم زنگ بزن تا بیام ترمینال دنبالت .

 

پی نوشت :

اشک تو چشمام جمع شده بود . مدتها بود دو نفر رو ندیده بودم که هر دو همدیگه رو بخوان . و به خاطر عشقشون اشک بریزن . به رسم عادت معمول دنیا همیشه یه جای کار می لنگید. اما این دفعه جاده عشق دو طرفه بود . 

ویرایش: طاقتم نگرفت . عکس رو حذف کردم . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
    comment نظرات ()