همه اش می گفتیم این نیز بگذرد . دیدی گذشت . - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

همه اش می گفتیم این نیز بگذرد . دیدی گذشت .

رفته رفته سربازیم تموم شد . مثل یه خوابی می مونست که دیده باشم. از وقتی که رفتم برای گرفتن امضاهای تسویه احساس بدی داشتم . روی شونه هام بار سنگینی رو حس می کردم .اینکه خوب این هم تموم . بعدش چی ؟ بعدش هم احتمالا کار و خونه و ازدواج و بچه دار شدن و بزرگ کردنش و دانشگاهش و دوماد کردنش یا عروس شدنش، پیر شدن ودر آخر  مردن . این بود همه اش ؟؟؟

نامه ی آزاد سازیم رو آوردم دادم مسئولام .یکی شون  می گفت توی این پانزده سال خدمتم این سخت ترین روزی بوده که تا حالا داشتم . اصلا نمی گذره . بهم می گفت نرو امضا بگیر . بذار کارمندای دیگه که اومدن اینجا خودم برات ازشون امضا می گیرم . حداقلش دو ، سه روز دیگه طول می کشه و تو دیر تر می ری. اگه بری خیلی برامون سخت و کسل کننده می شه . چند نفر از سرهنگ های قسمت های مختلف اومدن پیش ما . خودش بهشون می گفت و برام امضا می گرفت !

اون روز رو دیگه نرفتم که امضا بگیرم و پیششون موندم . 

دیروز که رفتم برای امضا بعضی هاشون که سرهنگ هم بودن از پشت میزشون بیرون اومدن و روبوسی کردن و منو تا دم در بدرقه کردن .برام خیلی زیبا و خاطره انگیز بود . 

یکی شون برای پدر و مادرم رحمت فرستاد و به خاطر من براشون دعا کرد . 

یکی دیگه شون که سرهنگ و مهندس هم  بود جمله ی قشنگی گفت :گفت که" چه خوب اومدی و چه خوب داری می ری"

یکی دیگه شون به خاطر اینکه کارم زودتر راه بیفته به جای یکی دیگه برام امضا کرد و گفت که تو با بقیه فرق داری .

مسئول حفاظت تا دم در بدرقه کرد و حسابی روبوسی کردیم . 

البته همه اینها  از خوبی خوشون بود که محبت داشتن .

بالاخره اینکه برام با اینکه روز آزادیم بود اما روز غمناکی هم بود . بیشتر فهمیدم که چه دوست هایی داشتم . هر چند آدرس مغازه رو بعضی هاشون دارن و مشتری مغازه هستن .

پرونده سربازی هم بسته شد . در راستای شغلم و مغازه دارم شرکت تاسیس می کنم . فکر های بزرگی هست که باید عملی بشه .و همیشه فکر های مزاحمی هست که مثل سر عت گیر می مونه . و نمی ذاره که توی مسیر زندگی ات راحت حرکت کنی . 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
    comment نظرات ()