ادامه ماجرای خانم میم - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

ادامه ماجرای خانم میم

با خواهری رفته بودیم بازار برای که آخرین چیزایی که توی لیست مونده بود رو بخریم . توی ترافیک گیر افتاده بودیم . هر بیست ، سی ثانیه یکم ماشین رو حرکت می دادم . یک هفته یا کمتر مونده بود که مراسم عروسیش انجام بشه .ماشین ها کنار هم چند ردیفه به آرامی حرکت می کردن . با هم حرف می زدیم . از اتفاقاتی که توی این چند روز افتاده، حرف ها ، مراسم ،..... و بلند بلند می خندیدیم . اواخر تابستان بود اما هنوز هوا گرم بود .کولر ماشین روشن بود و شیشه ها رو بالا داده بودم.حس عجیبی پیدا کردم . مث یه نگاه سنگین .  مث وقتایی که وایسادی و یه انرژی سنگین رو روی تنت حس می کنی ؛همچین حسی. نا خوداگاه سرم رو چرخوندم .و ماشین های اطراف رو نگاه کردم . یکم عقب تر از ما یه تاکسی وایساده بود . کمی گردنمو  بیشتر چرخوندم تا بتونم صندلی عقب ماشین رو ببینم . توی نگاه اول سه تا خانم بودن . که یکی شون داشت به ما نگاه می کرد . خوب که نگاه کردم چشمام داشت از تعجب گرد می شد .دهنم باز مونده بود . خانم میم بود که داشت ما رو نگاه می کرد و از قیافه متعجب من خنده اش گرفته بود . روم رو بر گردوندم . چند ثانیه بعد دوباره نگاه کردم . خود خودش بود . این بار اون سرشو پایین انداخت و خندید.

خواهری وسط حرفاش فهمید که از چیزی متعجب شدم . گفت چی شد ؟بهش گفتم برنگرده اما یکی از دوستای قدیمی بود توی ماشین بقلی که داشت ما رو نگاه می کرد .

این ماجرا گذشت تا همین پست قبل  که نوشته بودم خانم میم  کاری باهام داره  و چون نتونسته بودیم توی مسنجر همزمان آن بشیم  شماره موبایلشو گذاشته بود!! 

بعد از چند تا مسیج و احوالپرسی های اس ام اسی  صحبت به اینجا رسید که بهتره تلفنی صحبت کنیم .

سعی کردم عادی بر خورد کنم . صداش کمی تغییر کرده بود . جا افتاده تر شده بود. صدای بچه از اطرافش می یومد اما جاش رو تغییر داد .لحن صداش خیلی گرم بود و خودمونی . سعی می کردم رسمی باهاش حرف بزنم و به جای واژه های " خوبی " یا " تو " از "خوبین"  یا "شما" استفاده کنم .این کار رو آگاهانه انجام می دادم تا فاصله ام رو باهاش حفظ کنم .  صحبت به برخورد اتفاقی توی ترافیک رسید . با اینکه به خواهری گفته بودم که بر نگرده و خوب این حرفمو یادم بود  اما بعد از اینکه بهش گفتم به خواهری گفتم که یکی از دوستای قدیمیم رو توی یکی از ماشین ها دیدم گفت که اون منو یه جوری نگاه کرده !!  بالاخره حرفها به بحث کاری رسید . . .

توی صحبت هاش برام مشخص بود که از دوست داشتن های قبلی من نسبت به خودش آگاهی داره و سعی می کرد که زاویه نگاهش بهم از بالا به پایین باشه .بعد از اینکه چند باری توی این 9 سال این رابطه رو کات کرده بود و دوباره شروع کرده بود می دونست که هنوز از اون علاقه شدید حتما چیزی مونده و می تونه باز بیاد سراغم و من نمی تونم به اون " نه " بگم .حتی توی یک صحبت کردن کاملا عادی . بهش گفته بودم که بعد از اون نتونستم با کسی ارتباط داشته باشم . با هیچ کس دیگه ای حس علاقه رو ندارم . این حرفا رو قبل از سربازی رفتنم بهش گفته بودم . زمانی که هنوز مغازه نزده بودم ./

اینو نمی دونم که کاملا عادی بود یا نه ؛ که این کار رو انجام داد .از لحن صحبت کردنم ایراد گرفت که من با اون مثل یه خانم متشخص برخورد نمی کنم . و انگار که دارم با دوست های پسرم حرف می زنم .!! این که من در برخوردم با اون جدی هستم و . . .فکرش رو هم نمی کرد که زیاد تحویلش نگریم . یعنی انتظارش بیشتر از این بود . بار آخر کلی قربون صدقه اش رفته بود . کلی نازش رو خریده بودم . کلی باهاش مهربون بودم . و شاید فکر می کرد الان هم .....

خوب می دونست که باید چطو تمام منو زیر سوال ببره .قرار نبود که این مکالمه ادامه داشته باشه و حتی اگه راست می گفت برای یک مکالمه کوتاه جای این حرف نبود . و می خواست سنگ منو بشکنه . این جریان اونقدر برام اهمیت داشت که با لئو هم مطرحش کردم و اون هم تایید کرد که کاملا آگاهانه بوده . و اون کسیه که همه ی این سالها چه بلاهایی سرت آورده و داره از دوست داشتن تو سوء استفاده کرده.الان هم به خاطر حال خودشه که سراغت اومده و ....

خانم میم بهم گفت که از روزی که منو تو ماشین دیده تقریبا مدام هر شب داره خواب منو می بینه . و قبل از اون هم می دیده اما از اون روز بیشتر شده .اینا رو بعد از اون گفت که ازش پرسیدم چرا توی یکی از  پی ام هاش نوشته بود که " خیلی بدی"

با این حرفش برام مشخص شده بود که چرا خواسته باهام حرف بزنه . قبلا هم همین طور بود . زمانهایی که دلتنگ می شد و زیاد می یومدم توی فکر و خیالش میومد سراغم . تمام اون حالتها رو به من می داد و باز غیبش می زد تا چند وقت یعنی چند سال  . کار و بحث بیماری بهونه بود که باز این حالت رو از خودش دور کنه . همیشه سعی می کنم در قضاوت هام احتیاط کنم اما این بار تجربه این سالها اینو بهم ثابت کرده .حتی از قبل از سربازی رفتنم که همه چیز برام عادی شده بود و داشتم اونو فراموش می کردم. اما یک ماهی مونده بود به سربازیم که دوباره اومد . هر روز احوالمو می پرسید . اس ام اس ، تلفن ...  اما بعد از دو سه هفته باز هم ارتباط رو کات کرد . تا چند ماه دوباره حالم بد بود . حتی فکر اون روزها هم حالم رو بد می کنه .

خودش اینبار متوجه شده بود که دارم بسته بر خورد می کنم و مثل دفعه های قبل از تلفنش ذوق زده نشدم و حرفی از گذشته نمی زنم . بهم گفته که تو به من گفته بودی که من سنگ دلم اما مثل اینکه تو سنگ دل تر شدی !!

و حتی موقع خداحافظی وقتی که بهش گفتم : " خوب کاری؟"

بهم گفت اینطور نگو . بگو:" کاری نداری ؟"

و آخر جمله ات لحن رو ملایم تر کن و بگو :"‌کاری نداری ی ی ؟ " بگو ؛ بگو دیگه  . . .

- نمی تونم . یعنی نمی خوام بگم

- باید بگی می تونی ،  بگو

-خوب  کاری نداری ی ی ی ؟

- نه کاری ندارم . مرسی که تماس گرفتی . خوشحال شدم .خداحافظ

.

.

.

.

لعنتی ی ی ی ی ی. بلده . خیلی هم بلده . نباید می گفتم . اما خوب که چی  . . .

 بقیه اش بماند تا آخر  ./

پانوشت :

( اینا رو ننوشتم که درد دل کرده باشم . نوشتم که هم خودم یادم بمونه که این بار نمی خوام اسیرش بشم . و هم اینکه  می دونم که خیلی های دیگه هم هستن که با یه نفر ممکنه همچین حسی رو داشته باشن . ا ی ی شاید تونستن چیزی رو که کس دیگه ای تجربه اش کرده اونا این رو تجربه نکنن . و  هیچ وقت دنبال رابطه یه طرفه نرن .خیلی ها رو دیدم چه پسر چه دختر که به خاطر یه علاقه بچه گانه دست به خودکشی زدن . اونقدر این احساسات فشار آورده و کنترل رو از آدم گرفته که هر کاری انجامش ممکن می شه . اما باید دید که آخر این راه چیه .خدایی اش نابودی.

خدایا فقط بذر محبت خودت رو توی دلمون بکار. حتی اگه از کسی خوشمون اومد طوری این دوست داشتن رو درد دلمون بذار که اگه خواست از پیشمون بره ، با رفتنش حالمون دگرگون نشه  . هم اون آزاد باشه هم ما . خدایا وابسطمون نکن .خدایا زندانیمون نکن .اسیر یه آدم . اسر یه علاقه . اسر یه رابطه . اسیر دنیا .اسیر زن ،‌مرد ،پول.... خدایا نشونمون بده دوست داشتن از هر چیزی بالاتره . بخصوص از عشق .

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
    comment نظرات ()