روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

 

تنها یک لحظه به همین لحظه بیاندیش
آیا از میان آن همه اتفاق ،
من و تو از سر اتفاق با همیم هنوز؟!
بی قرارم _ بیقرار _ میخواهم بروم _ میخواهم بمانم!!
نه تاب رفتن دارم _ نه طاقت ماندن.
اصلاً چرا با تو از درد بی دریغ و هوای ابری دلتنگی می گویم؟!!
اصلاً چه فایده ای دارد که با تو از تو می گویم!!
تو سهم آفتاب و آیینه ای؛
حالا می گویی چگونه بیایم و با آوایم رویاهایت را تحقق بخشم.
شاید دیدار دوباره ما به نمی دانم کجای فراموشی
حالا دیگر از من و نم نم باران و سقفی به شکل چتر، با ناباوران فردا سخن مگو.
دیگر از منو شعر و شمعدانی __ آینه و بوسه __ دیگر از من و نامه های طعم جذبه و جنون
با کسی سخن مگو
همه شان را به آب و آتش و باد،
به خاک بسپار.
حالا می توانی سلام مرا به زندگی
به آینده
به خوشبختی برسانی.
حالا می توانی بگویی خانه او از حوالی یکی مانده به آخر دنیا
. کنار عریانی و رسوایی و تنهایی است.
دیگر خداحافظ عزیزم...
خداحافظ گلم.....
خداحافظ نامهربانم.
.....
برای همیشه به خدا می سپارمت
به آب و آتش و باد،
به خاک می سپارمت.

 

   + کسی معمولی تر از همه ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۳
    comment نظرات ()