مثل بمب پر انر‍ِژی و حساس - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

مثل بمب پر انر‍ِژی و حساس

از دست خودم ناراحتم . اینقدر ناراحتی ام زیاد بود که چند روز پیش سیگار کشیدم . چند ماهی می شد که اصلا سیگار نکشیده بودم . کلا کنار گذاشتم . حتی تفریحی هم دیگه نمی کشم . یه روز از خودم بدم اومد که اینقدر تمام وجودم به چیزی وابسته شده .سیگار رو می گم . تصمیم گرفتم بذارمش کنار . یه دفعه ای . ناراحتیم به خاطر این وابستگی یا دلبستگی هستش که برای خانم پ ایجاد شده . دو ، سه سالی ازم بزرگتره . نمی تونم بگم دوستش ندارم . که خیلی هم دارم .از اولش بهش گفته بودم که بین ما بحث ازدواج نیست . فقط هستیم . و از بودن با هم لذت می بریم . از روز اول تمام چیزهایی رو که باعث می شد به هم دلبسته بشیم رو سعی کردم که جلوش رو بگیرم . بعد از مدتی بینمون داشت قربون صدقه ایجاد می شد . ممنوعش کردم . یعنی ازش خواستم که نگه . بعد مسائل دیگه داشت پیش می یومد بازم ممنوع شد . حتی اداش رو در آوردن . اما بعد از سه ماه می بینم که بند بینمون آب رفته . خواستگار های خوبی داره . از پولدار بگیر تا دکتر . اما می گه که میخوام با عشق ازدواج کنم .یه بار عقد کرده . عقدشون بهم خورده .البته  هنوز دختره و براش اتفاقی نیفتاده . خودش تحصیلات خوبی داره .معلمه ، توی مدرسه والبته دانشگاه هم تدریس می کنه . ورزشکاره ملی یه.مقام استانی و کشوری زیادی داره .اونقدر توی ورزشش مقام داره که برای سر داوری توی مسابقات ازش دعوت میکنن . حتی توی کشورهای همسایه .با اینکه تدرس می کنه اما دانشگاه هم می ره و داره درس می خونه . با ماشین خودش سر کار می ره .هم قد خودمه . اندامش ورزشی اما دخترونه است .پوستش برنزه است و آرایشی که می کنه مات . رنگ رژی که می زنه جیغ نیست و هم رنگ صورتش. معمولا موهاشو بالای سرش جمع می کنه و می بنده .نوع پوست و صورتش و آرایش و مدل موهاش مثل j.lo می مونه . هر روز یه مدل لباس می پوشه .تیریپ قهوه ای و مشکی رو بیشتر می بینم که می پوشه .موهاشو قهوه ای تیره رنگ می کنه .ابروهاشم کوتاه و نسبتا ضخیم بر می داره .هر چی که دوست داره می خوره اما چون به خودش خوب می رسه اصلا چاق نمی شه . هر بار که می ریم رستوران یا کافی شاپ پا به پای من می خوره . توی ماشینش همیشه پر از خوردنیه . و اونقدر خوشمزه و با اشتها غذا می خوره که فکر می کنی مزه غذای اون از مال تو خوشمزه تره .صندلی عقب ماشینش یه سبد مسافرتی داره که توش همه چی پیدا می شه .اینا خصوصیات کلی و ظاهری اونه. اونقدر پر انرژی حرف می زنه و اکتیو که من اسمش رو توی گوششیم BOMB سیو کردم .

این هفته هر روز عصر اومد در مغازه دنبالم و یکی دو ساعتی رو توی شهر چرخیدیم .امروز عصر بهش گفتم که از دست خودم ناراحتم که شیطونی هایی کردم که این ارتباط به وابستگی داره می رسه . اونم بهم گفت که تو هر وقت که بخوای می تونی این رابطه رو قطع کنی . بهش گفتم بزرگترین آرزوم برای تو اینه که ازدواج کنی. ببینم که خوشبخت تر  شدی . گفت شاید خونمون یکی بود .تنم لرزید . رنگم پرید . نمی تونستم بشنوم که این حرف رو داره به زبون میاره . فکر نمی کردم به این مرحله برسه که بخواد مستقیم اشاره کنه . خودم رو زدم کوچه علی چپ بهش گفتم یعنی خونمون توی یک آپارتمان بود . ناراحت شد . چیزی نگفت . دلم باز شکست . من بهش گفته بودم که بینمون بحث ازدواج منتفیه.اما اون داره سعی می کنه و این منو عذاب می ده . واقعا دارم از کارایی که کردم که دلش رو بردم پشیمون می شم . روزای اول فکر خودم بود . از ته دلم دوست داشتم که باهاش باشم اما نمی خواستم خودم دلبسته شم و حالا هم نمی خوام  به قیمت دلبستگی اون تموم بشه . خوشحالم که جلوی خودم و اونو گرفتم که این زنجیرهای عاطفی بیشتر و بیشتر نشده اما بازم عذاب وجدان اومده سراغم .خدایا منو به آرزوم برسون . یه بخت خوب نصیبش کن . لئو یه حرف قشنگی زد . گفت تو که جلوی خودت رو گرفتی و با اینکه می تونستی بصورت حلال هم باهاش ارتباط داشته باشی اما  با این دختر کاری نکردی .کمترش هم کاری نکردی . اگه بتونی کاری کنی که ازدواج کنه خدا برات یه حوری شکل اون مهیا می کنه که نتیجه کارت رو ببینی . بعضی وقتها یه کارایی به خاطر خود خواهی انجام می دیم که توی کار خودمون می مونیم . بهش گفتم تو باعث شدی من دوباره بتونم یه دختر رو توی زندگیم راه بدم . از جریان گذشته من و خانم میم کم و بیش بهش گفته بودم. بهش گفتم که از وقتی که مغازه زدم برام موقعیت های زیادی ایجاد شده که نتونستم بیشتر از چند روز دوام بیارم و اون رابطه ها رو قطع کردم . حرفام رو باور کرده بود و چون می دید که دو سه ماهی می شه که با اون ارتباط دارم خوشحال بود . و فهمیده بود که پیش من جایگاه خاصی داره .

بارها می شه که پیش خودمون آرزو می کنیم کاش دارا بودیم دست ندار ها رو میگرفتیم . کاش قدرت داشتیم و از قدرتمون به نفع بقیه استفاده می کردیم . کاش زیبا بودیم و از زیباییمون سو استفاده نمی کردیم . کاش کاش  کاش ... خدا سخته سخته سخته . از بچه گی یادمه که اینا رو ازت خواستم . کمک کن که روزی که اومدم پیشت شرمنده تر از الان نباشم .الان که پیش خودم شرمنده ام .می دونم روزی که ازم جدا بشه ضربه سختی می خوره .فعلا عذاب وجدانش رو دارم . می دونم باید بکشم.اما شیطون هم قویه . می نویسم که یادم باشه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()