خیانت؟! - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

خیانت؟!

یک سالی می شه که مشتریمونه . حساب دفتری داره . هر چند وقت یه بار می یاد یه بسته لاغری می خره و می ره تا چند وقت دیگه . معمولا با پسر کوچولوش میاد .فکر کنم 4 یا 5 ساله باشه یه دختر هم داره فکر کنم راهنمایی یا دبیرستانی باشه. معمولا تا میاد تو مغازه  بچه اش میاد پشت میز کامپوتر میشینه می گه عمو بازی بذار برام . بچه ی شیرین و خوشگلی داره . خودش رو توصیف نمی کنم .شماره خواست که برای کپسولهای لاغری جدید زنگ بزنه .یعنی توی این یکی دو سال هم داشت اما این بار خواست که باز بهش بدم . یک کار معمولی و طبیعی یه .  شب چند تا اس کاری داد و بعد ... خانم می گه دل بستم بهت ! میگم مگه شما متاهل نیستی . میگه مگه اشکالی داره ؟ حالم بد می شه.

یاد داستان علی گدابی میفتم .(+) چند تا اس می ده  که در موردم فکر بد نکنی و از این حرفا . خوشم ازت اومده و از این حرفا . چند تا اس قربون صدقه می ره  و از این حرفا . چند تا اس عاشقانه و ....

 تکه تکه ام کنند دوباره سر هم بشم عمرا با زن شوهر دار بخوام ارتباط بگیرم .این دومی اش بوده تا حالا . اون یکی می گفت مگه چیه فقط می خوایم با هم حرف بزنیم .گفتش که  مگه قراره بینمون اتفاقی بیفته . گفتم : نه من بچه ام نه شما . جوان مجرد و یه خانم متاهل رو کنار هم بذاری بالاخره هیچ اتفاقی نمی یفته؟ هیچ حرف عاشقانه ای زده نمی شه . هیچ وقت دوست نداری دستش رو بگیری. هیچ وقت نمی خوای ببوسیش .هیچ وقت  ...؟ بالاخره کی چی ؟ بهم نگاه کرد . حرس اش؟ گرفته بود . یکم حرفای روشنفکری بلغور کرد .که من با شوهرم مشکل دارم . با هم مثل خواهر و برادریم .و حرفای دیگه ..... آخرش هم خندیدد  . خندیدد . خندید

 

من تعجب    اون مژه      شوهرشخیال باطل        اونی که اون بالاست متفکر

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()