میوه رسیده رو نچینی از درخت می اوفته و لک می زنه - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

میوه رسیده رو نچینی از درخت می اوفته و لک می زنه

یه وقتایی هست که با تمام وجودت یه چیزی رو انقدر می خوای که حست چیزی شبیه  حس تمناست . مثل تمنای اینکه سیگار رو کنار گذاشتی اما توی تاریکی شب . توی اوج سرما که بخار از دهانت بیرون می یاد تمنای یه نخ سیگار رو روی لبات داشته باشی.مثل تمنای یک لب پر از خواستن از کسی که هیچ وقت تجربه نکردی . یا اصلا خودش رو هم  تجربه نکردی. مثل یه بغل پر از خواستن که سرت رو بذاری روی سینه هاش و فقط آروم آروم بذاری اشکات بریزه . دستت رو بکشی به پشتش و محکم فشارش بدی به خودت . مثل تمنای اینکه دستش رو بکشه توی موهات ، به خودش فشارت بده و تمنای یک لب رو برات برآورده کنه . چیزی که هیچ وقت تجربه اش نکردی . سیگاری که ترکش کردی . گریه ای که دیگه به خودت اجازه نمی دی سرازیر بشه . و فقط دلت پر می کشه برای تمای تمناهای وجودت . دلت  پر می زنه .

آهنگی که زر زر می خونه :

گوش کن :می خوام یه چیزی بهت بگم - می خوام چیزی بهت بگم ،که توام مثل من سردت بشه

   + کسی معمولی تر از همه ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
    comment نظرات ()