همکلاسی.. - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

همکلاسی..

ـ من: مادر این دختر رو دیدی ، همکلاسیمه
حال می کنی واسه تیپ....
ـ مامان : آره اروای عمت ....نمی دونم چرا تو فقط هم کلاسی های دخترتو توی خیابون می بینی .
ـ من :مادر اونی هم که بقلش وایساده مادرشه ها .
نظرت در مورد قیافش چیه ؟ نازه نه؟
مامان : کجاش نازه ...ببین مادرش یکم چاقه ، معلومه خودش هم استعداد چاقی داره، اصلان هم بهت نمیاد .
من: چی می گی عزیزم ..کی خواست حالا اینو بگیره ....
مامان بستنی ات رو بخور آب می شه ها ؟ .
من : مامان ، مامان ...نمی خوای از نخ دختره بیای بیرون ..بی خیال شو . معلومه که دلت رو نگرفته ولی کی اینا رو می گیره ....!!


   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦
    comment نظرات ()