گرسنگی - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

گرسنگی

داشتم مغازه رو مرتب می کردم .از یکی دو روز پیش یه کم غذا مونده بود بالا. ونوشک پلو بود . آوردم پایین . یه تعدادی هم کارتن خالی مونده بود پایین . کارتن ها رو از هم باز کرده بودم . گذاشتم لب جوی آب. می خواستم غذا ها رو بریزم . اما خالیش کردم روی کارتن خالی ها که روی زمین پهن شده بود . با خودم فکر کردم اینجوری جمع کردنش برای اون بنده خدایی که می خواد جمعش کنه راحت تره . یه نیم ساعتی نگذشته بود که می خواستم مغازه رو ببندم . رفتم طرف ماشین دیدم یکی اومده همه برنج ها رو جمع کرده . معلوم بود که با دست جمعش کرده بود . اما کارتن ها خالی ها سر جاش بود . چند ثانیه خشکم زد .چی بگم . به کی بگم . امان از وضع مردم . امان از گرسنگی شون.خدا حق این مردم گرسنه رو از باعث و بانی اش بگیره .

   + کسی معمولی تر از همه ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
    comment نظرات ()