هیس - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

هیس

همیشه یلدا ها مرا می ترساند. از سیاهی اش ، از تنهایی اش . از اینکه شب دراز است و تو تنها . از اینکه تمام نمی شود و ادامه دارد .حالا حالا ها .

و در بیشتر مواقع از آنچه ترسیده ام به سرم آمده است . همیشه از بلندی شب سیاه و تنهایی یلدا می ترسیدم . از اینکه او کنارم نباشد . ( هر چند او دیگر برایم مرده است و من هی این زخم کهنه خوب شده را می شکافم داخلش دنبال هیچ هیچ می گردم و باز نمک پاشی می کنم که نکند عفونت کند وعود کند و  باز می بندمش )‌

همیشه ذهن قوی کار دست آدم می دهد .همین چند وقت پیش بود که دوره یک روزه عباس منش شرکت کردم . کلاس ثروت بود . می گفت که 7 سال است که تلویزیون  در خانه ما نیست . بجای اش کتاب می خوانیم و حرف می زنیم و از این کارها . ته دلم خوشم آمد و گفتم کاش ما هم می توانستیم تلویزیون نداشته باشیم و کتابهای نخوانده امان را بخوانیم و شبها بیشتر حرف بزنیم و میوه بخوریم و ...

دو روز بعدش دزد خانه مان را زد . فقط تلویزیون را برد و ماهواره را و یک آینه دیواری برنز را که دیگر نگاه خودمان هم نکنبم ! و فقط با هم حرف بزنیم و کتاب بخوانیم و میوه بخوریم

عباس منش گفت اگر نشانه های کلاس را دیدید و اتفاقات خوب برایتان افتاد در کلاس هفته بعد برایم تعریف کنید که من هم در روزهای سخت یاد شما بیفتم و ایمانم قوی شود و ...

بعد از یک هفته آخر کلاس دوم با چند نفری دست داد و روبوسی کرد .

رفتم بالای سن .گفتم بیا یه بقل هم به من بده .خندش گرفت . جریان را برایش تعریف کردم .و گفتم اتفاقات خوب زیادی برایم افتاده . که من چه فکر می کردم و دزد آمده و چه برده و در ادامه گفتم که شبش  که رفتم کلانتری کسی که کنارم بود هم توی کار کشت گیاهان دارویی بوده و خودش  شماره عمده فروش تهران رو بهم داده و فرداش که رفتم آگاهی تا پرونده سرقت رو تکمیل کنم کسی که توی اتاق بود شرکت چاپ و بسته بندی داشته و آدرس شرکت چاپ و بسته بندی رو بهم داد که من مدتها دنبالش بود. برایشان جالب بود . 

حتی شبش که از دوره می اومدم یه آقای کت و شلواری کنار خیابون وایساده بود . کت و شلوار سفیدش برام جالب بود . کنارش وایسادم . بالابر شیشه طرف راستم خراب شده بود . در رو براش باز کردم گفتم بیا بالا تا یه جابی می ریم . کلی حرف زدیم . بهم گفت برای طرح هات کسی رو توی استانداری گیر بیار و طرح ات رو بده بهش که بتونه کمکت کنه . اونو پیاده کردم رفتم مغازه . بچه ها داشتن برای یه خانم و آقایی دارو درست می کردن . فکر کنم خانوم قند خون داشت . چای قندشون که حاضر شد براشون دستور مصرف رو نوشتم .به آقا گفتم می تونم بپرسم شما به چی مشغولید . (‌با توجه به لباسش و کفشی که انتخاب کرده بود به نظرم اومد که پست و مقامی توی اداره ای چیزی داره )‌گفت من توی استانداری هستم . چشام گرد شده بود . خندیدم . براش جریان رو تعریف کردم . شماره ام رو گرفت و بهم گفت که خبرت می کنم . چند روز بعد زنگ زد و گفت که توی استانداری کجا برم و با کی حرف بزنم .

اینا رو همه گفتم که بگم یلدای امسال مامان رفته بود تهران پیش خواهری. بابا هم شب پرواز داشت . اومدم خونه دیدم ساکت تر از همیشه است .فیلم گذاشتم .

هیس

" هیس " کلی حالم رو بدتر کرد . و البته کمی هم باهاش بغض کردم . کار قشنگ و با جسارتی بود . اما یلدامو یلدایی تر کرد . و اینکه به هر چی فکر کنم یه جورایی برام اتفاق می افته . هم جنبه خوب داره برام و هم بد . اما امیدورام به زودی یلداها و طولانی بودنش برام قشنگترین لحظه هارو داشته باشه .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢
    comment نظرات ()