به خدا می سپارمت - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

به خدا می سپارمت

بازم سری جدید برنامه کوله پشتی شروع شده .و بازم بداهه گویی های این فرزاد حسنی .
که حالا علاوه بر صبحهای جمعه توی رادیو جوان اینجا هم برنامه داری و کلی حرف تازه .
چیزی که توی کوله پشتی های قدیم خیلی واضح بوده و همه مون رو به نوعی شرطی کرده بود جمله های آخر برنامه بود ..و شعر آخر  برنامه بود که کار خود فرزاد حسنی بود .
" خداحافظ همین حالا ...."
و باز هم خداحافظی های هر روزی. چیزی که اون علاقه ای بهش نداشت .
سعی می کرد همیشه اول سلام کنه و البته آخر از همه خداحافظی .
اصلا از کلمه خداحافظ خوشش نمی اومد .مخصوصا وقتی با کسایی بود که خیلی دوستشون داشت .همیشه آخر کلام رو با گفتن به امید دیدار تموم می کرد.
خداحافظی یه جور جدایی بود ، حتی موقت و این یعنی یه چیز بد .سعی میک رد وقتی با کسی دست می ده تا اون دستش رو نکشیده این هم دست دادنش رو قطع نکنه .وقتی تلفن حرف می زد اونی که پیشنهاد قطع مکالمه رو می داد این نبود و ...

 این ذهنم رو مشغول کرده بود تا اینکه به به چیز جالب رسیدم  که منو خیلی خوشحال کرد .
وقتی داری با خدا حرف می زنی ، وقتی داری نماز می خونی .آخر کلام به جای اینکه خداحافظی کنی یاهر کلمه ای که معنی خداحافظی رو بده تازه شروع می کنی به سلام کردن .
سلام به هر چی آدم خوبه .آخرش هم سعی می کنی خودت یه جوری قاطی این همه آدم خوب کنی.

پی نوشت : نظر برای این پست غیر فعال است .
پی نوشت 2:‌برای اولین بار تونستم از یکی از استادهام نمره بگیرم .اون هم نه یکی، دو نمره بلکه .... .مقدار زیادی درد وجدان دارم .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦
    comment نظرات ()