روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

 

امید دوباه دیدن تو
هر روز بیشتر
به محالی همیشگی تبدیل می شود
قراری دوباره
و دیداری از جنس زیارت
و اینکه تو از لابه لای درختان بیایی
و من محو تماشای تو باشم
حالا دیگر
آرزویی دور شده.
حالا دیگر با بدبینی روز افزونم
کابوس هرگز ندیدنت
جای رویای دوباره دیدن تو را
گرفته است
 
راستی . .
دیشب خواب کسی را دیدم
که خیلی شبیه تو بود .
مثل خود __ خود __ تو .
حتی صدایش مثل تو بود
وقتی که تمام شب را
با هم حرف می زدیم
اما . . . .
اما ، صد حیف که تو نبودی !!
چقدر مهربان بود
او با من بود
او مشتاق بود.
چقدر لذت بخش بود اگر تو بودی
نه . . .
یه لحظه صبر کن. . .
اصلاً می خواهم فکر کنم
خود تو بودی .
مهربان ،مشتاق ،و با من.
مثل دختر زیبای خوابم.
من که حق دارم خواب هر چه را که می خواهم ببین.م
حتی خواب تو را با خودم !!
حتی خواب تو را با خودم....
پس از اول برایت می گویم :
 
راستی عزیزم . .
دیشب خواب تو را دیدم .
خواب خود __ خود __ تو .
چقدر مهربان بودی
با من بودی
مشتاق بودی.
تمام شب خواب تو را دیدم.
خواب تو را دیدم.

   + کسی معمولی تر از همه ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۳
    comment نظرات ()