یادمون نره - روزهایی به کوتاهی زندگی

روزهایی به کوتاهی زندگی

نقد , طنز , داستان , شعر , روزنوشت

یادمون نره

وقتی خوابم نمی بره :
یا کتاب می خونم .یا مطلب می نویسم .یا کار دیگه ای می کنم ...................... احمقانه بود .


منتظرشون بودم تا از پاساژ برگردن .همون سه تا خواهر رو می گم .ماشین رو پارک کرده بودم .
می خواستم برم سمت دیگه ی خیابون تا سیگار بکشم .یه مادر دستبچش رو گرفته بود .
" آخه عزیز دلم چرا اینقدر اذیت مامان می کنی !!"
با شنیدن این کلمات کنار هم سرمو برگردوندم تا ببینم کیه که داره با بچش اینطور حرف می زنه .
نتونستم صورتشو ببینم .از من رد شده بودن .یه خانوم لاغر اندام با یه بچه دو سه ساله .
.......
..............
........
سیگار رو یه پک زدم .صدای یه زن میامد که داشت بدو بیراه می گفت .کافی بود کمی سرمو بچرخونمتا ببینمش .چادرشو با دندناش گرفته بود .دو دستی داشت میزد توی سر و کله بچه ش.
"احمق بیشعور مگه نمی گم دستت رو بده من !!"
جالب بود .هم زمانی دو اتفاق و بیشتر تاسف بار. من اگر مادر باشم کدامش خواهم بود .تو چطور؟
من اگر پدر شوم کدامش خواهم بود ؟ تو چطور؟

پی نوشت :همیشه پدر و مادرامونو  متهم کردیم که ما رو درک نمی کنند .یادشون رفته خودشون هم یه زمانی بچه بودن .نوجوون بودن .جوون بودن .احتیاجی داشتن .نیازی داشتن .

کاش وقتی به همه ی چیزایی که الان می خوایم رسیدیم .یادمون نره بچه هامون چی احتیاج دارن !!   " احترام ؛استقلال،کار ، یه سقف اندازه یه چار دیواری ، یه نفر که همسر باشه .یعنی همسر باشه "
یاد این شعر میفتم :‌  
تو به فکر جنگل آهن آسمون خراش    من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب

می گفت اگه قرار باشه کسی به خواستگاریش بیاد باید حداقل ماشینش پراید باشه .با یه خونه مال خودش .
                شاید بچه گانه گفت ....
                                          "  ولی من باور کردم ...."
پی نوشت : نظر غیر فعال است.( ........ در خواب بیند پنبه دانه )
روزی فقط چند بازدید کله پاچه ندارد .

   + کسی معمولی تر از همه ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
    comment نظرات ()