3

لئو بهم میگه حواست به خانم میم باشه که باز بازیت نده . خانم میم میگه قبلا بچه بودم و اشتباه کردم . خودم می بینم که بهتر از قبل شده . با اینکه نازاره وحتی  از نظر عاطفی از من بیشتر می خواد که بهش ابراز علاقه کنم . هر بار که باهام بیرون میاد همش ازم می پرسه که منو دوست داری؟ چقدر دوست داری؟ از همه بیشتر دوست داری؟ عاشقمی ؟نیم ساعت بعد باز .....نمی دونم این خوبه یا نه . بهش گفتم می خوام برم تهران اونجا مغازه بگیرم . گفت نباید بری. همین جا می مونی . بعدش گفت منم میام . بعدش گفت اجازم رو از بابام بگیر.بعدش گفت تو منو تنها نمی ذاری. ... واقعا برام سخته روی همین حرفاش فکرشو بخونم . چون سابقه خوبی پیشم نداره . دارم پشیمون می شم از شورع کردن دوباره این ارتباط.این بار من نمی خوام کاری رو که با من کرد باهاش بکنم . لئو می گه حقشه . یادت نیست چه حالی داشتی . یادت نیست چقدر لاغر شده بودی .یادت نیست چقدر گریه می کردی .یادت نیست افسرده شده بودی .حال و روز پدر و مادرت یادت نیست . درسهایی که می اوفتادی و مشروط می شدی یادت نیست .

هر بار که منو می بینه میخواد گره هایی که توی نا خوداگاهمه رو باز کنه . می خواد که در موردش حرف بزنم و چیزی ازش باقی نمونه . اما زخم های بسته ام رو باز می کنه . فراموشش کرده بودم . خودش باز اومد .لعنتی ی ی ی ی 

/ 2 نظر / 23 بازدید
باران

خانم میم کیه دیگه؟ پس خانمه پ کی بود؟؟[متفکر]