شبهایی که صبح نمی شود

٨ تا ١٠ شب.

۴ تا ۶ صبح پست دادم .

فاصله بین برجک ٢ تا برجک ٣.

نگهبان شب میاد. براش ایست می کشم . سرش رو از توی شیشه ماشین میاره بیرون . بهم میگه ندیدی دو نفر از سیم خاردار ها رد شن بیان داخل . می گم نه . می گه مطمئنی ؟ حواست به سیم خاردار ها باشه . مثل بید دارم می لرزم . چند تا لباس تنم کردم . زیپ کاپشن رو هم بالا کشیدم . هد بند و کلاه سربازی و کلاه کاپشن رو هم سرم کردم . چفیه رو دور دهنم کشیم . زیر شلواری هم پامه . لامصب سرماش  تا مغر استخوان فرو می ره .نمی تونم تفنگم رو از روی دوشم جابه جا کنم . دستگیره اش اونقدر سرده که دست رو اذیت میکنه . خودم رو می پرونم که بندش از روی شونم جا به جا بشه . هر قدم که راه میرم نورافکن ها سایه ام رو چند تا میکنن و از پشت و جلو پاهام چند تا سایه رو ، روی زمین می اندازن . صدای پارس سگ میاد . چند تا هستن . هوا سرده .و سایه هایی که باعث می شن تا هر چند وقت یه بار برگردم تا مطمئن بشم که هنوز تنهای تنهام. و کس دیگه ای غیر از من اونجا نیست . فکر می کنم یه ربعی از ساعت گذشته. نگاه ساعتم می کنم . فقط دو دقیقه رفته .

پستم تموم می شه . پاس پخش میاد میگه که بعد از تو پست خالی .

پیش خودم می گم  اگه اونقدر مهم بوده که من باید حواسم رو بیشتر جمع می کردم پس چرا بعد از من پست خالیه ؟

آروم آروم به طرف آسایشگاه می رم . هنوز هوا خیلی سرده. هیچ نوری توی آسمون نیست .  .باید بخوابم و یک ساعت دیگه توی محل کار جاضر باشم .

/ 6 نظر / 9 بازدید
آلباترا

چه خوب دخترم من و از سربازی معاف [نیشخند]

حسين عمراني

سلام تا حالا اسم ميمه به گوشت خورده اگه خواستي تبادل لينك داشته باشيم يه ندا بده

رضا

من هم از سربازی خاطرات جالبی دارم همینطور یک دوست خوب.که الان روابط خانوادگی هم داریم.ترکه مثل برادر[نیشخند]

سهیل

ای دادم از دست سربازی دارم میمیرم برای یه خواب راحت