جشن دلتنگی

بهم زنگ زد و خواست که مراقب عشقش باشم که داشت ازش دور می شد . گفت که راه افتاده که برگرده به شهرشون . صداش بریده بریده بود .تند تند بغض می کرد .سعی می کرد خوش رو کنترل کنه که گریه نکنه .از شنیدن صداش منقلب شدم . بهش گفتم گریه کنی اشک من هم در میاد . خندش گرفت .  گفت داره از پیش من میره .امشب راه میفته که بیاد طرف شما . دست شما می سپارمش . 

 

 

بهش زنگ زدم . دیدم این هم صداش گرفته است .معلوم بود که گریه کرده . مثل اینکه چیزی نمی دونم گفتم چی شده که صدات می لرزه؟ غرور مردونش بهش اجازه نداد چیزی بگه . گفت چیزی نیست . بهش گفتم سفارشت رو کردن . مراقب خودت باش . صبح قبل از اینکه برسی بهم زنگ بزن تا بیام ترمینال دنبالت .

 

پی نوشت :

اشک تو چشمام جمع شده بود . مدتها بود دو نفر رو ندیده بودم که هر دو همدیگه رو بخوان . و به خاطر عشقشون اشک بریزن . به رسم عادت معمول دنیا همیشه یه جای کار می لنگید. اما این دفعه جاده عشق دو طرفه بود . 

ویرایش: طاقتم نگرفت . عکس رو حذف کردم . 

/ 3 نظر / 14 بازدید
مهدی هومن

يعني الانم از اين عشقا پيدا ميشه يا داستانه [سوال]

بی تا

خوش بحالت شاید اینجوری و با از نزدیک برخورد داشتن با این آدما بتونی باور کنی که هنوز وجود دارن همچین احساساتی... منکه پوزخند رو جواب صمیمانه ای به این ادعاها می دونم. والبته خوش بحال اونا.امیدوارم مشکلات اونا پودر بشه وبا یه باد پائیزی بره هوا... دلم برای دلکی تنگ میشود گاهی...

زوربا

مشکل از ندیدن من و تو نیست.. زیبایی عشق های ناب همینه که با نهایت سادگی و راستی شون همیشه پنهان باید بمونن و میمونن... این خاصیت عشق نابه... دلم .....دوباره سنگین شد از خوندن این پست.. با سلام