همه ی آخرها را تو درست می گفتی

حق با تو بود .

پس از مدتها دست در دست هم بر می گشتیم . 

                               از بانک 

وام ازدواجمان بود یا پرداخت اقساطش ، نمی دانم .

مثل گذشته همه نگاهها بر می گشت و زل می زد به ما . 

به ما که بودیم و می خندیدیم . متحیر با جاذبه .

 

( نویسنده در این زمان چیز دیگری یادش نمی آید . اما این موضوع را آنقدر مهم می داند که همین چند خط را هم باید می نوشت ) ادامه نوشته ....

 بعد ار آن روزها 

دیدن دوباره این روزها را 

در خواب می بینم . 

 

در خواب بود که دیدم

پس از مدتها درست در دست هم  . . . . .

 

حق با تو بود .

/ 2 نظر / 12 بازدید
زوربا

من که نوشتم حیران چی هستم.. حیران حس اون بیابانی هستم که دارای شرایط و چارچوب ادامه ی متن هست...// پی نوشت هم برای زمان حالی بود که داشتم مینوشتم...// تونستم جواب قانع کننده ای بدم؟

بی تا

چرا نظرات رو غیرفعال کردی شاید یکی دیگم دلش همینجوری گرفته ومیخواد عین روزنوشتت بگه بغض منم... زیارت...ی جای امن...آخ... روزای سخت وسردیه.فصل کلاغ.فصل سرد.زمستان است... از خودم خسته ام وناگزیر از من.یعنی یه روز خوب میاد واقعا؟ از وقتی زمستون شده هوا آفتابیه.لعنت.دلم بارون میخواد.وشب.و راه...