بچه اش هم اسمم شد

مسئول قدیمم توی سربازی بهم زنگ زد .معمولا هر چند وقت یک بار یادی از هم می کنیم . دوران خوبی بود . یادش بخیر. بهم سخت نگذشت . جایی که بودم هم راحت بود . تقریبا 6-7 کیلو وزنم رفته بود بالا . حسابی تپل شده بودم . صبحونه ی درست و حسابی با سهمیه وی‍ژه ای که برای ما میاوردن . هیچ وقت هم توی مراسم صبح گاه شرکت نکردم . بعد از مسئول های خوبم این بزرگترین افتخارم توی خدمت بود . که تا قبل از تمام شدنش نمی تونستم بگم . چون زیر آبم رو میزدن  :)  همیشه نون داغ و تازه برای صبحونه .هفته ای یکی دوبار تخم مرغ که به روش خودمون با فلفل سبز و بعضی وقتها پیاز و خرما و البته تن ماهی درستش می کردیم و انواع مربا ها و کنسرو جات .هفته ای یک بار هم به یه سرباز دیگه مون می گفتیم که برامون عدسی بیاره . من هم از مغازه پونه تازه می آوردم با کره که اونجا توی یخچالمون فراوون بود و نون داغ !! جاتون خالی . نهار هم که قبل از اینکه سرویس بیاد دنبالمون اگه غذا باب میل مون بود می خوردیم . ماهی یک بار هم پولمنو دو تا مسئولم پول می ذاشتیم روی هم  صبحونه میرفتیم کله پزی. این چنین بود که من 6- 7 کیلو چاق شده بودم . بعد از خدمتم هم اوره ام رفته بود بالا . مجبور شدم از داروهای خودمون بخورم که اونم قضیه اش حل شد . اونا هم از وقتی من سرباز اونجا شده بودم حسابی حال اومده بودن . یکی شون که کمی لاغر بود این آخری ها شکم هم زده بود . اون یکی شون هم که بدن پری داشت برای اینکه استفاده خوبی از وزنش کنه می رفت بدنسازی.... ای ی ی ی. یادش بخیر .بیشتر با هم رفیق بودیم و رابطه مون دوستانه بود تا سرباز و مسئول .

آره دیگه بهم زنگ زد و بعد از حال و احوال پرسی گفت که ترنجبین داری تو مغازه ؟ تا اینو گفت شستم خبر دار شد که احتمالا بچه دار شده . و برای زردی بچه اش می خواد ؟بهش گفتم نکنه بچه دومت اومده به من چیزی نگفتی ی ی ؟ زد زیر خنده که آره خوب فهمیدی . نیم ساعت بعد اومد پیشم . چیزایی که برای مادر بچه و خود بچه خوب بود مثل عرق کاسنی ،‌عناب و ترنجبین رو بهش دادم . گفتم حالا به سلامتی پسره یا دختر ؟بچهی اولش دختر بود که خیلی هم ناز و دوست داشتنی بود .گفت که پسره .اما وقتی از اسمش پرسیدم چیزی گفت که کلی خوشحالم کرد . گفت به عشق خودت اسم خودت رو روش گذاشتم . هر چی مادرش اسم های دیگه گفت قبول نکردم . گفتم فقط باید بشه ... !!

کلی حالمو خوب کرد . هنوز که یادش می افتم خوشحال می شم . خوبی از خودشون بود. و البته همیشه بهم لطف داشت. اگه کسی اینو بگه حس خیلی خوبی به آدم دست میده . فکر می کنی که حداقل بعضی وقتها یه جوری زندگی کردی که  بعضی ها خواستن توی یادشون جاودانه بشی .

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
kimia

آره واقعا حس قشنگیه ؛ منم یه بار تجربه اش کردم و میخوام سعی کنم اجازه بدم عزیزانم هم تجربه اش کنن[لبخند]

آستاره

سلام.. اسمش چیه؟ اسم شما رو نمی گم ها! بابا اسم بچه رو می گفتید[لبخند]

باران

آقای میم هم وقتی از خاطرات دوران سربازیش می گه گل از گلش می شکفه...دوران خوبی بوده واسش یه دوست هم از دوران سربازیش براش مونده که الان باهاش ارتباط خانوادگی داریم.

شایسته

سلام دوست عزیزم خوبی!!؟؟ ممنون که به وبم اومدید و نظردادید اسمتونم نمیدونم که بگم خوشحال میشم به تبادل لینک باهاتون البته اگه مایل باشید من شمارو تو وبلاگ خاطرات سوخته لینک کنم ممنونم[گل] http://khahesh.persianblog.ir/

شایسته

در طول يك ديوار... روياي يك ديدار... اينجا سكوت محض... دلتنگي بسيار...

شایسته

خیالت راحت! دل شکسته ها نفــــرین هم بکــنند، گیــرا نیست... نفــرین تــه دل می خواهد! دلــِ شکسته هم که دیگر ســر و تــه ندارد...

شایسته

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای بلند تو ببالم کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم....

شایسته

روزی میرسد که آرام رد میشوی.. مرا نمیشناسی.. اما ته مانده ای از خاطراتت در ذهنم مانده برای روز مبادا……

شایسته

سکوت عاشقونه هات،ورد زبون و جونمه رایحه ی اشک چشات،راز همیشه بودنه

شایسته

ما قهوه خونه ی یزدان تو اسلامشهر ... شما کافه فیونای کامرانیه شمالی!!! ما جاده بهشت زهرا ... شما خیابون والکر استریت!!! ما گرد و غبار جرئی .... شما طوفان کاترینا!!! ما سیم کارت اعتباری ... شما خط ثابت کد 1 رند!!! شما کارگردان ...... ما سیاهی لشگر!!! ما نوکیا 1100... شما vertote ferari!!!!!!! ما فولکس ........ شما lexus!!!! ما بی شعور حقیر ... شما کوروش کبیر!!!!! ما واشر ... شما اربا حلقه ها!!! اسم ما اصخر ... اسم شما آرتمیس!!! ما بد ... شما خوب!!! ولی............................... ما خراب خوبان ............. شما علت خرابیه ما....!!!!!